تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 11:1  توسط سحر
|
دانه كوچك بود و كسي او را نمي ديد سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود دانه دلش مي خواست به چشم بيايد اما نمي دانست چگونه ! گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشمها مي گذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگ ها مي انداخت و گاهي فرياد مي زد و مي گفت : من هستم ، من اينجا هستم ، تماشايم كنيد !!
اما هيچ كس جز پرنده هايي كه قصد خوردنش را داشتند يا حشراتي كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه مي كردند ، كسي به او توجهي نمي كرد .
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن ، از اين همه كوچكي !! يك روز رو به خدا كرد و گفت : نه ، اين رسمش نيست . من به چشم هيچكس نمي آيم . كاشكي كمي بزرگتر ، كمي بزرگتر مرا مي آفريدي .
خدا گفت : اما عزيز كوچكم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فكر مي كني . حيف كه هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است كه تو از خودت دريغ كرده اي . راستي يادت باشد تا وقتي مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشمها پنهان كن تا ديده شوي .
دانه كوچك معني حرفهاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاك و خودش را پنهان كرد . رفت تا در تنهايي به حرفهاي خدا بيشتر فكر كند .
سال ها گذشت و دانه كوچك اكنون سپيداري بلند و با شكوه بود كه هيچكس نمي توانست نديده اش بگيرد ، سپيداري كه به چشم همه مي آمد
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 14:24  توسط سحر
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 15:14  توسط سحر
|
روزي سقراط، مردي را ديد كه ناراحت و متاثر است. علت ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد: در راه كه ميآمدم يكي از آشنايان را ديدم. سلام كردم جواب نداد و با بياعتنايي از من گذشت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم. سقراط گفت: چرا رنجيدي؟ مرد با تعجب گفت: چنين رفتاري ناراحتكننده است. سقراط پرسيد: اگر در راه كسي را ميديدي كه به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود ميپيچد، آيا از دست او رنجيده ميشدي؟ مرد گفت: خير، آدم كه از بيمار بودن كسي دلخور نميشود. مرد جواب داد: به جاي دلخوري، احساس دلسوزي و شفقت و سعي ميكردم طبيب يا دارويي به او برسانم. سقراط گفت: آيا انسان تنها جسمش بيمار ميشود؟ و آيا كسي كه رفتارش نادرست است، روانش بيمار نيست؟ بيماري فكر و روان نامش "غفلت" است. بايد به جاي دلخوري و رنجش، نسبت به كسي كه بدي ميكند و غافل است، كمك كرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند. پس از دست هيچكس دلخور مشو و كينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان كه هر وقت كسي بدي ميكند، در آن لحظه بيمار است.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 8:38  توسط سحر
|
در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شركتی، مدیر منابع انسانی شركت از مهندس جوان صفر كیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینكه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه كامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیك و مدل بالا چیست؟»
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می كنید؟ »
مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع كردی»
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 9:58  توسط سحر
|